سیب

حادثه تنهايی

ديروز
کنار حادثه هاي نا گهاني
خطوط در هم واژه هاي پر شتاب
چه تند تند مي بارند اين احساسهاي زود گذر تنهايي
ببين چقدر ساده و عاشق در خطوط مبهم نگاهت غرق شده ام و
کودکانه غرق در روياهاي خوش ديدار نگاهت اسيرم
غمزه مي شوي وبعد
اخگر چشمانت مي سوزاند تمام وجود ساده ام را
پاک مي شوم از هرچه الايش
از هر چه نبايد

وامروز
تو رفتي
ساده و ساده بي هيچ بهانه اي و نگاهي
مي گذرم از کنار خاطره هاي با تو بودن
چه معصومانه و غريبانه تک و تنها
کودکي بيش نيستم در دامان مهرت و تو مي راني مرا از عشق
چه بگويم چه؟


حلالم کنيد
خدا نگهدار همتون باشه

------------------------------------------------------------------------------------------------------
جاي لبخند اقاقي بين گلهـاي تو باغچه
گل لبخند تومونده توي عکسهاي رو طاقچه
هنوزم عطر تو داره در وديوارهاي خونه
حتي گنجشکاي خونه ميگيرن بي تو بهونه
چه سکوتي داره خونه بعد گريه هاي آخر
واسه گرماي نگاهت، دل من تنگ مسافر
دل خسته ام بي قراره،بي قراره توي سينه ام
نمي خوابه تا که حتي، بشه خوابت رو ببينم
کي ميشه وقت رسيدن وقت ديداره دوباره؟
روي ماه تو رو ديدن، وقت لبخند ستاره !
+ انار! ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

خداحافظي معلم کوچک

امروز شد روز ما!!و شهادت امام رضا (ع)
نمي دونم از حاشیه هاکه بگذريم برام هميشه اين روز خاطره هاي خوبي رو داشته و داره
مي گذرم از وقتي که پشت اين ميزها بودم و بزرگ شدم با اونهايي که خاطره شدن..اما
برام تجربه سنگيني بود....
هنوز از پشت ميز و نيمکت بلند نشده مياي اين طرفش و ميشي معلم!!
بلافاصله بعد از گرفتن مدرک شدم معلم بچه هاي شيطوني که همه چيزشون منو ياد کودکيم مينداخت!
اولين هديه اي که يه نفر به عنوان معلم ميگيره هميشه تو ذهنش ميمونه و من اولين هديم رو از شيطون ترين دانش اموز گرفتم...کلاس سوم ....يه سيب سرخ سرخ ٬
فقط و فقط نگاهش مي کردم و بو مي کردم عطرش رو...شايد هنوزم مثل اون هديه نگرفته باشم راستش هنوز سيبي هم به اون قرمزي نديدم....
اونجا تازه معني اون عشق رو که منو ۱۲ سال پشت اون نيمکتهاي کهنه چوبي و معلمهاي پا به سن گذاشته رو سالهاي سال جلوي اون نگه داشته بود حسش کردم و فهميدمش....
يه حس قشنگ که بايد ديد عاشقش شد و عاشق...حسي که نميشه ازش فرار کرد
خاطره ۱۲ ارديبهشت ۷۹ و اون سيب سرخ هميشه برام يه رنگ ديگه اي داره
اون شاگرد و عشقش و معلم جوان و يه بند سنگين براي پابند شدن هميشگي
راستش هميشه فکر ميکردم معلم که بشم چه جوري بايد تقاص اين همه شيطوني هاي خودم رو ببينم و ............کاش ميديدم
انقدر غرق دنياي ساده و کودکانه اين بچه ها شدم که به خودم که اومدم بعد از ۳ سال مي بينم شدم عين اونها از همشون شر تر شلوغ تر و عاشقتر براي موندن تو مدرسه براي بازي گوشي وبراي....

چيزي که وادارم کرد به نوشتن حس بودن اين روز و معلم بودنم نيست..
حسيه که نمي تونم حتي به ياد بيارمش بعد از ۳ سال معلمي(که نه بهتر بگم دانش آموزي به معناي ديگه اش.چون واقعا اين مدت برام حکم يه تجربه رو داشت از بچه ها چيزهاي زيادي ياد گرفتم که مديونشونم...!)بايد برم کنار از اين موقعيتي که هميشه برام عطر سيب رو داشته عطر عشق رو...

چيزي هم به اخر سال نمونده وفکر کنم اينم يه جور نامه خدا حافظي باشه ازاون بچه هاي دوست داشتني و مهربون.

اما وبلاگ ومعلمي جداي از دردسراش يه خاطره برام داره که هميشه يادش که ميوفتم خندم ميگيره از اون همه......
يک سال پيش تقريبا٬پرشين راه نيوفتاده بود کاملا و تصميم گرفتم وبلاگي بزنم با عنوان روز نوشتهاي يه معلم شيطون....
اولين مطلبش رو هم نشستم سر جلسه امتحان نهايي بچه ها اماده مي کردم
تو فکر بودم که اگه يه بازرس (چيزي که امکانش نبود تو اين دو ساله يعني من نديده بودم) بياد و من در حال نوشتن ببينه چي ميشه!!!
همون لحظه يه اقايي از جلوم رد شد و سلام کردو رفت اخر رديف نشست...!!!منم بي توجه بهش که اصلا اين کيه قاطي بچه ها چه مي کنه مشغول نوشتن وبلاگم شدم که.......خدا شانس بده واقعا جناب بازرس اومدن و رفتن و هيچي هم نگفتن!!!و من هم ديگه نوشتن وبلاگ رو گذاشتم کنار....تا ۱۶ مرداد و اين ۳ تا وبلاگ...


دارم ميرم از پيش بچه هايي که همه عشقم و بودنم تو اونها است و کنارشون گرچه هر روز آب شدم و رنگ پريده تر اما به بيهوده نبود يا لا اقل فکر ميکنم اينجوريه...نمي دونيد چه حس سختيه اين روز هم بايد اين حرفها رو بزنم ....

اما يه نصيحت"دنبال معلمي نريد چون يا انقدر عاشقش ميشيد که از دنيا مي برين يا انقدر متنفر که از اخرت مي افتين..!"

اما من عطر سيب عطر عشقش برام به همه دنيا مي ارزه کاش بازم بتونم کنار اون بچه هايي باشم که معصومانه عاشق ميشن وعاشق ميکنن آدم رو...

جمعه۱۲ اردیبهشت ۸۲

----------------------------------------------
اینم یه تعدادی عکس از بچه ها و مدرسه و معلم بی سواد و یه سفر به خاطر موندنی جمکران
عکس ها رو دلم می خواست با یه شرح کوتا بگذارم اما نشد شرح و تفسیرش با شما..انقدر گویا هست که .......

عکس ۱
عکس ۲
عکس ۳
عکس ۴
عکس ۵
عکس ۶
عکس ۷
عکس ۸
عکس ۹
+ انار! ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

حال

"هنوز سايه رنجهاي قديمي از کنارم مي گذرند
و اشباح دقايق گذشته خشمگين تر از هميشه
خيره خيره نگاهم مي کنند."

در اين بيابان بلا "موسي"اي گشته ام
بدون آتش طور....
در اين وادي که ديگر "ايمن" نيست...
اما من...
خلع نعليني کرده ام و پابند حضور خويش مانده ام


"اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا"
25/6/81


+ انار! ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

تو


ابر نیستی که بباری…
مجبوری کوه باشی اخر….!
چه کوه هم که باشی می خواهی از هم بگسلی
اشکی نیست...
همه اتش است و اتش
و کوه چه دارد جز پاره های جگر وناله
که از عمق وجودش نه به خواستن که از سر ناچاری بیرون میزند که نه به ناگاه فوران می کند
درد را...بغض را...و هرچه که بر دل نشسته
تمام اندیشه هایی که عمری بر دلش ماند و عقده شد تمام ان دردی را که هر بار اگر می دیدی لرزه بر اندام ستبرش می انداخت
زخم و زخمه و شور و اشک و نوا و ناله....
همه و همه سالیان سالل ته نشین صبرش بودند...و حاشیه نشین سکوتش...
که کی سکوت را بشکند وصبر بر کنار نهد....
آشیانه قـقـنوس....هم...
چاره نيست از لرزيدن
از هم گسستن و تکه تکه شدن
چه خواهي کرد
و چه خواهي شد
نمي دانم


+ انار! ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

حوصله گم کرده خود را
عشق بغضي در گلو مانده و بي فرياد
بحر هم از خروش افتاده گوئي
موج ساکت وآرام، مهربان با مردِ دريا
درد هم غصه با وي و خاموش در سکوت لحظه ها
آسمان باز هم بي ستاره
سرد، تاريک
مهتاب باز هم مانده در پشت ابر پاره


شهر خالي از هياهوي آهن و آدم
باغ هم بي ترانه سيب حتي بي شکوفه
چشم خالي از لحظه اي برق شادي
احساس هم گم کرده خود را
احساس هم سرگردان کوچه هاي تنگ و تاريک


تشت آبرومان افتاده از بام
رسواتر از هرچه مجنون
ليلي هم آوره مانده در شهر خود فروشي ...
هوا هم سرد و سنگين
دلها همه از خون رنگين
عاشقي هم فصل دارد
زخم دل با همه سوزش
تمناي مشتي نمک دارد
بغض در آرزوي ني لبک
تا که شايد بردمد احساس خود را
قطره اشک هم ناياب تر از الماس سياه است
عشق اما...!
کالاي هر بازار بي رونق...!
ماه رويان در ناز و جلوه
ماه پنهان از اين بازار مکاره

عمر گل کوتاه تر از راه يک اشک
کلاغان اما لبخند دارند بر نوح
چرا او قرباني اين نذر گشته است
گل چرا برمهماني سرد خاک دعوت دارد
راه و رسمي دارد انگار نذر
يک ياس خوشبو
رفتنش انگار تاوان گناهان زمين است

مهرباني اينجا لگد کوب احساس ادمهاست
گل هميشه زخم بر دل دارد اينجا
يا به زير دست و پا خاموش مي ماند
مبادا
لحظه اي ترديد باشد در اين بي وفائي
يا که گويند او هم مي نالد از
حرف رفتن

اي خدا اين عدالت نيست
اين همه نا مهرباني از تو
بوسه هايت طعم مرگ دارد
عشقت تاوانش مرگ نيست رسوائيست
ديدم چگونه مي بري اورا، زندگي را
ديده ام..
از مِهرت پشتها ديدم خميده
گونه ها در هم کشيده
اي خدا اين انصاف نيست


------------
یکی از شبهای زمستون سرد و دلگیر ۸۱
+ انار! ; ٥:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

شده!!!

شده
بخواي
يه شب
سکوت
بشي
صداي
پاشو
بشنوي؟
شده
دلت
صدا
بشه
هي
آروم
آروم
يواشکي
صداش کني
بهش
بگي
دوسش
داري؟



-----------
سال نوتون مبارک!

+ انار! ; ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

يه چيز تو مايه هاي آخر مرام!

به اين ميگن آخر مرام ورفاقت.....
محمد اقای ما وقتی با يکی رفيق شد تا اخر خط باهاش ميره اين بارم يه گوشش http://fine.persianblog.ir/
خلاصهههههههه
سومين وبلاگ ميوه ای ما هم اومد به بازار وبلاگستان

+ انار! ; ٤:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

بهار جان افزا...


اندر دل من مها دل افروز توئي
ياران هستندليک دلسوز توئي
شادند جهانيان به نوروز وبه عيد
عيد من ونوروز من امروز توئي

بهار فصل زنده شدن طبيعت و آغازي دوباره در چرخه هستي است.
بياييدبراي هم دعا کنيم که در اين فصل زندگي، زندگي جديدي را آغاز کنيم.
بياييدبراي هم دعا کنيم تا از گذشته عبرت بگيريم براي ساختن فردايي سراسر شور و نشاط.
بياييدبراي هم دعا کنيم که عاشقي را در همه مراحل زندگي خود سرلوحه اعمالمان قرار دهيم و تنها رضاي معشوق را بطلبيم.
بياييد براي هم دعا کنيم که درختي باشيم سبز و با سايه سار گسترده، تا اگر کسي از شدّت آفتاب سوزان زندگي نياز به قدري استراحت و تجديد قوا داشت ، در سايه ما قدري بياسايد و نشاط و شادماني گيرد.
بياييد براي هم دعا کنيم که درختي باشيم پر ثمر ، که همه را از ميوه هاي معرفت خود، بهره مند سازيم.
بياييد براي هم دعا کنيم که درختي باشيم که حتي پس از خشک شدن ، از هيزمهايمان کلبه هاي تاريک و سرد، روشنايي و گرما بيابند.
بياييد براي هم دعا کنيم که در سال جديد ديگر سيد ها خون دل نخورند!
بياييد براي هم دعا کنيم که دعا کردن از يادمان نرود.
بياييد براي هم دعا کنيم...

--------
این وبلاگ رو ۱۶مرداد گرفتم!
تا امروز.........که از رو دست يه بنده خدا تقلب نوشتيم که بريم قاطي هفت سین ي ها!!
+ انار! ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()